نشناختنــد معنــي صبــر جميــل را
آیینه خصایل رب جليـــل را
در حيرتـم كه مردم كوفي به هم زدند
رويـاي يك عدالـــت ناب اصيـــل را
بعد از تو ، هیچ کس نشنیده است بی گمان
فــــرياد لا فتــــي زدن جبرئيــــل را
و سالها گذشته و تاریخ همچنان
دلتنگ می شود علی بی بدیل را
برگرد مرد مرد و تعریف تازه کن
مردانگی که بسته به نامت دخیل را
بت های قرن بیست و یکم را نشانه کن
واگویه کن حماسه خشم خلیل را
دنیای زیر سلطه فرعون را ببین
موسای من ، دومرتبه بشکاف نیل را
فرزند کعبه ! ابرهه تکثیر می شود
تکرار کن حکایت اصحاب فیل را
مـولاي من بيا و بسوزان دوباره باز
با آتش عدالـت ، دسـت عقيـــل را
وقتی به این شعر که تیرماه سال ۸۰ نوشتم نگاه میکنم ، احساس می کنم که وضعیت
آدمها بهتر از اون موقع نشده که هیچ ، بدتر هم شده.
در این میان چیزی که فعلا تغییر نکرده ، فرصتیه که خدا کماکان در اختیار آدمها قرار میده.
دوباره قصــــه آدم ، دوباره قصــــه گنـدم
و فرصتي كه خــدا مي دهـد دوباره به مردم
به مردمــي كه گمان كرده اند فـوق خدايند
و مغزشــان شـده محصــور تارهــاي توهم
به مردمـي كه به زردي كشانــده باورشان را
بهارهــاي دروغيــن ، سمــوم سـوء تفاهـم
بجـز زبان تباهــي و جــز به گويش شيطـان
به هيــچ لهجـــه ديگــر ، نمـي كننـد تكلـم
و سالهاست كه ديگر ، كسـي نديده در اينجا
به گوشـه لب آدم ، شكــوفه هــاي تبسـم
اگر چه فرصت پيشين ، ز دست مي رود اما
خـدا و مـردم و فـرصت ، براي دفعـه چندم
به کار این خاک تفتیده می آید
و نه افاده مستجاب الدعوه های امروزی.
عاشق که بشویم
همه ابرها بارانزا می شوند.
امروز دوباره حال دیگر دارم
برخیزم و کاغذ و قلم بردارم
با نام مبارک تو مشقی بکنم
شاید که گشایشی شود در کارم
نقبی به گذشته ها
می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!
چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !
هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت
سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !
خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار
بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !
چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان
و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !
خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست
تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو !
به خاک و باد ، به آتش ، به آب شک دارم
به نان حاصل از این آسیاب شک دارم
میان این همه فانوس آفتاب نما
به بی تکلفی آفتاب شک دارم
پر است دور و برم از حباب ، اما من
به ارتفاع صعود حباب شک دارم
و بین این همه قانون گاه ضد و نقیض
به هم تباری نور و سراب شک دارم
طناب و چاه و یوسف ، خدا به خیر کند
به خوب بودن جنس طناب شک دارم
سئوال کردن از من اگرچه عادت شد
به اعتبار سئوال و جواب شک دارم
نگو جواب نداری برای حرف حساب
به بی جوابی حرف حساب شک دارم
به انتظار روزهای خوب نشسته ام.
انتظار تکلیف همیشگی ماست انگار.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نازنین !
دلخور شدن به تو نمی آید اصلا
حالا به هر بهانه ای
گیرم که کرمهای شب تاب ، فامیل خطابت کنند،
و آفتاب پرست ها خود را به تو پیوست
و
ابرهای چموش باران نفهم ، تنها دلخوشیشان انکار لحظه ایت باشد.
گیرم که سایه بان ها به حریمت تجاوز کنند.
و کرگدنها ، کرم ضد آفتاب بزنند
و جغدها مدعی پیامبریت باشند
و آفتاب سوخته ها ، متلک بشنوند از صورت گل انداخته ها.
گیرم که این همه بودنت به هیچ انگاشته شود و مرخصی های لحظه ایت رویدادی بزرگ .
اما
اما
نازنین!
چنان بتاب که شائبه ای در آفتاب بودنت نباشد.
زمین و زمان ، تشنه تطهیر است
و دلخور شدنت ، یگانه رویای خفاشهاست برای بقا.
باز کاغذ و مداد ، باز شاعر جوان
قوری و بساط چای ، زیر سقف آسمان
آرزوی خلق یک شاهکار ماندنی
بی بدیل و بی نظیر ، در نگاه دیگران
مثل دفعه های پیش، چند ساعتی گذشت
در خودش مچاله شد ، زیر حجم واژگان
جمله های فلسفی ، حس و حال زورکی
قافیه ، ردیف سخت ، وزن خارج از توان
هی نوشت و پاره کرد ، هی بلند شد ، نشست
هی قدم زد ، ایستاد ، مثل صبح امتحان
صبح چیز تازه ای ، در کنار او نبود
جز سیاه مشقی از بیت های نیمه جان
![]()
![]()
![]()
اصلا کار راحتی نبود.
راحت نبود که هیچ
خیلی هم سخت بود.
حاصل یک کلنجار چندماهه ، آخرش شد همین که می بینید.
تمام پستهای این وبلاگ را که از سال ۸۴ نوشته بودم ، در چند
دقیقه و با چند کلیک ساده حذف کردم.
و این یعنی به روز شدن در حد کمال.![]()
امیدوارم به روز کردن افکارمان ، با کلنجارهای چندین ساله همراه
نباشه یا اگر همراه میشه ، پایانش عاقبت به خیری باشه.![]()
![]()
و اما شعر :
نه پیشگیری ، نه درمان ، نه واکسن دارد
نه رنگ و منطقه دارد ، نه مرد و زن دارد
نه درد فصلی و نه درد نسلی است این درد
نه اختصاص به او ، یا شما و من دارد
و قدمتی به درازای دردهای بشر
و قصه های اساطیری کهن دارد
کسی که درد در او ریشه کرده ، احساسی
میان خودخوری و گفتن سخن دارد
چه درد صعب العلاجیست درد فهمیدن
که مبتلای به آن ، حس سوختن دارد


