تبليغاتX
ترانه های بارانی
سلام

نشناختنــد معنــي صبــر جميــل را

آیینه خصایل رب جليـــل را

 

در حيرتـم كه مردم كوفي به هم زدند

رويـاي يك عدالـــت ناب اصيـــل را

 

بعد از تو ، هیچ کس نشنیده است بی گمان

فــــرياد لا فتــــي زدن جبرئيــــل را

 

و سالها گذشته و تاریخ همچنان

دلتنگ می شود علی بی بدیل را

 

برگرد مرد مرد و تعریف تازه کن

مردانگی که بسته به نامت دخیل را

 

بت های قرن بیست و یکم را نشانه کن

واگویه کن حماسه خشم خلیل را

 

دنیای زیر سلطه فرعون را ببین

موسای من ، دومرتبه بشکاف نیل را

 

فرزند کعبه ! ابرهه تکثیر می شود

تکرار کن حکایت اصحاب فیل را

 

مـولاي من  بيا و بسوزان دوباره باز

با آتش عدالـت ، دسـت عقيـــل را

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10:50 توسط حسن زنگانه|
سلام

وقتی به این شعر که تیرماه سال ۸۰ نوشتم نگاه میکنم ، احساس می کنم که وضعیت

آدمها بهتر از اون موقع نشده که هیچ ، بدتر هم شده.

در این میان چیزی که فعلا تغییر نکرده ، فرصتیه که خدا کماکان در اختیار آدمها قرار میده.

دوباره قصــــه آدم ، دوباره قصــــه گنـدم

و فرصتي كه خــدا مي دهـد دوباره به مردم

 

به مردمــي كه گمان كرده اند فـوق خدايند

و مغزشــان شـده محصــور تارهــاي توهم

 

به مردمـي كه به زردي كشانــده باورشان را

بهارهــاي دروغيــن ، سمــوم سـوء تفاهـم

 

بجـز زبان تباهــي و جــز به گويش شيطـان

به هيــچ لهجـــه ديگــر ، نمـي كننـد تكلـم

 

و سالهاست كه ديگر ، كسـي نديده در اينجا

به گوشـه لب آدم ، شكــوفه هــاي تبسـم

 

اگر چه فرصت پيشين ، ز دست مي رود اما

خـدا و مـردم و فـرصت ، براي دفعـه چندم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:46 توسط حسن زنگانه|
نه وعده های کارشناس هواشناسی

    به کار این خاک تفتیده می آید 

          و نه افاده مستجاب الدعوه های امروزی.

                  عاشق که بشویم 

                         همه ابرها بارانزا می شوند.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 16:29 توسط حسن زنگانه|
سلام

امروز دوباره حال دیگر دارم

برخیزم و کاغذ و قلم بردارم

 

با نام مبارک تو مشقی بکنم

شاید که گشایشی شود در کارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 10:26 توسط حسن زنگانه|
سلام

نقبی به گذشته ها

می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!
چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !


هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت
سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !


خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار
بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !


چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان
و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !


خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست
تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو !

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:28 توسط حسن زنگانه| |
سلام

به خاک و باد ، به آتش ، به آب شک دارم

به نان حاصل از این آسیاب شک دارم

 

میان این همه فانوس آفتاب نما

به بی تکلفی آفتاب شک دارم

 

پر است دور و برم از حباب ، اما من

به ارتفاع صعود حباب شک دارم

 

و بین این همه قانون گاه ضد و نقیض

به هم تباری نور و سراب شک دارم

 

طناب و چاه و یوسف ، خدا به خیر کند

به خوب بودن جنس طناب شک دارم

 

سئوال کردن از من اگرچه عادت شد

به اعتبار سئوال و جواب شک دارم

 

نگو جواب نداری برای حرف حساب

به بی جوابی حرف حساب شک دارم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:34 توسط حسن زنگانه| |
سلام

به انتظار روزهای خوب نشسته ام.

انتظار تکلیف همیشگی ماست انگار.

نازنین !

دلخور شدن به تو نمی آید اصلا

حالا به هر بهانه ای

گیرم که کرمهای شب تاب ، فامیل خطابت کنند،

و آفتاب پرست ها  خود را به تو پیوست

و

ابرهای چموش باران نفهم ، تنها دلخوشیشان انکار لحظه ایت باشد.

گیرم که سایه بان ها به حریمت تجاوز کنند.

و کرگدنها ، کرم ضد آفتاب بزنند       

و جغدها مدعی پیامبریت باشند

و آفتاب سوخته ها ، متلک بشنوند از صورت گل انداخته ها.

گیرم که این همه بودنت  به هیچ انگاشته شود و مرخصی های لحظه ایت رویدادی بزرگ .

اما

اما

نازنین!

چنان بتاب که شائبه ای در آفتاب بودنت نباشد.

زمین و زمان ، تشنه تطهیر است

و دلخور شدنت ، یگانه رویای خفاشهاست برای بقا.

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:30 توسط حسن زنگانه|
سلام

باز کاغذ و مداد ، باز شاعر جوان

قوری و بساط چای ، زیر سقف آسمان

 

آرزوی خلق یک شاهکار ماندنی

بی بدیل و بی نظیر ، در نگاه دیگران

 

مثل دفعه های پیش، چند ساعتی گذشت

در خودش مچاله شد ، زیر حجم واژگان

 

جمله های فلسفی ، حس و حال زورکی

قافیه ، ردیف سخت ، وزن خارج از توان

 

هی نوشت و پاره کرد ، هی بلند شد ، نشست

هی قدم زد ، ایستاد ، مثل صبح امتحان

 

صبح چیز تازه ای ، در کنار او نبود

جز سیاه مشقی از بیت های نیمه جان

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:5 توسط حسن زنگانه| |
سلام

اصلا کار راحتی نبود.

راحت نبود که هیچ

خیلی هم سخت بود.

حاصل یک کلنجار چندماهه ، آخرش شد همین که می بینید.

تمام پستهای این وبلاگ را که از سال ۸۴ نوشته بودم ، در چند

دقیقه و با چند کلیک ساده حذف کردم.

و این یعنی به روز شدن در حد کمال.

امیدوارم به روز کردن افکارمان ، با کلنجارهای چندین ساله همراه

نباشه یا اگر همراه میشه ، پایانش عاقبت به خیری باشه.

و اما شعر :

نه پیشگیری ، نه درمان ، نه واکسن دارد

نه رنگ و منطقه دارد ، نه مرد و زن دارد

 

نه درد فصلی و نه درد نسلی است این درد

نه اختصاص به او ،  یا شما و من دارد

 

و قدمتی به درازای دردهای بشر

و قصه های اساطیری کهن دارد

 

کسی که درد در او ریشه کرده ، احساسی

میان خودخوری و گفتن سخن دارد

 

چه درد صعب العلاجیست درد فهمیدن

که مبتلای به آن ، حس سوختن دارد

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:5 توسط حسن زنگانه| |