به خاک و باد ، به آتش ، به آب شک دارم
به نان حاصل از این آسیاب شک دارم
میان این همه فانوس آفتاب نما
به بی تکلفی آفتاب شک دارم
پر است دور و برم از حباب ، اما من
به ارتفاع صعود حباب شک دارم
و بین این همه قانون گاه ضد و نقیض
به هم تباری نور و سراب شک دارم
طناب و چاه و یوسف ، خدا به خیر کند
به خوب بودن جنس طناب شک دارم
سئوال کردن از من اگرچه عادت شد
به اعتبار سئوال و جواب شک دارم
نگو جواب نداری برای حرف حساب
به بی جوابی حرف حساب شک دارم
این روزها کلا حس خوبی ندارم.
واقعیتهای دور و برم بیرحمانه خود را نمایان کرده اند.
دوستان خنجر به دست ، بزرگان بیش از حد کوچک و
نیاز غرورشکنی که بعضی وقتها برای هر کسی پیش می آید ،
احوال خیلی خوبی برایم نگذاشته است.
اما باز هم به انتظار روزهای خوب نشسته ام.
انتظار تکلیف همیشگی ماست انگار.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نازنین !
دلخور شدن به تو نمی آید اصلا
حالا به هر بهانه ای
گیرم که به کرم شب تابی ، توهم آفتاب شدن دست داده باشد
گیرم که آفتاب پرست ها ، با آن سابقه بوقلمون صفتی ، خود را به تو پیوست کنند
و
ابرهای چموش باران نفهم ، تنها دلخوشیشان انکار لحظه ایت باشد.
گیرم که سایه بان ها به حریمت تجاوز کنند.
و عینکهای منسوب به تو ، چنان دخمه ای برای چشمان بیافرینند
که خواندن عمق چشمان ، به آرزویی محال بدل گردد.
گیرم که کرگدنها هم ، کرم ضد آفتاب بزنند
و
جغدها مدعی پیامبریت باشند.
گیرم که صورت های گل انداخته ، برای آفتاب سوخته ها قیافه بگیرند
و
گیرم که این همه بودنت به هیچ انگاشته شود و مرخصی های لحظه ایت رویدادی بزرگ
اما
اما
دل بزرگ!
چنان بتاب که شائبه ای در آفتاب بودنت نباشد.
زمین و زمان ، تشنه تطهیر است
و دلخور شدنت ، یگانه رویای خفاشهاست برای بقا .
باز کاغذ و مداد ، باز شاعر جوان
قوری و بساط چای ، زیر سقف آسمان
آرزوی خلق یک شاهکار ماندنی
بی بدیل و بی نظیر ، در نگاه دیگران
مثل دفعه های پیش، چند ساعتی گذشت
در خودش مچاله شد ، زیر حجم واژگان
جمله های فلسفی ، حس و حال زورکی
قافیه ، ردیف سخت ، وزن خارج از توان
هی نوشت و پاره کرد ، هی بلند شد ، نشست
هی قدم زد ، ایستاد ، مثل صبح امتحان
صبح چیز تازه ای ، در کنار او نبود
جز سیاه مشقی از بیت های نیمه جان
![]()
![]()
![]()
اصلا کار راحتی نبود.
راحت نبود که هیچ
خیلی هم سخت بود.
حاصل یک کلنجار چندماهه ، آخرش شد همین که می بینید.
تمام پستهای این وبلاگ را که از سال ۸۴ نوشته بودم ، در چند
دقیقه و با چند کلیک ساده حذف کردم.
و این یعنی به روز شدن در حد کمال.![]()
امیدوارم به روز کردن افکارمان ، با کلنجارهای چندین ساله همراه
نباشه یا اگر همراه میشه ، پایانش عاقبت به خیری باشه.![]()
![]()
و اما شعر :
نه پیشگیری ، نه درمان ، نه واکسن دارد
نه رنگ و منطقه دارد ، نه مرد و زن دارد
نه درد فصلی و نه درد نسلی است این درد
نه اختصاص به او ، یا شما و من دارد
و قدمتی به درازای دردهای بشر
و قصه های اساطیری کهن دارد
کسی که درد در او ریشه کرده ، احساسی
میان خودخوری و گفتن سخن دارد
چه درد صعب العلاجیست درد فهمیدن
که مبتلای به آن ، حس سوختن دارد