|
|
|
|
|
سلام
مدتی این مثنوی تاخیر شد بابت این وقفه طولانی شرمنده روی گل دوستان .
دنیا را آب ببرد تو را خواب می برد و تو هنوز دلخوش به یک تعارف خشک و خالی از سر شکم سیری که : "آسوده بخواب ، ما بیداریم" ساده نباش مرد ! دنیا عوض شده است آنقدر که می خواهند آشفتگی خوابت را با رطوبت سنج بسنجند و آشفتگی حالت را ؟ نمیدانم!!! بی خیال!!! به هرحال خوابیدن در خانه ویلایی ساحل سیوند به همین سادگی و راحتی که نیست. همین که سقفی بالای سرت است گیرم کلنگی دو هزار و پانصد ساله! گیرم کمی نمور و مرطوب! گیرم بدون نمای امروزی! جای شکری دو هزار و پانصد باره دارد در هر روز. تو که نمی دانی من برای داشتن سرپناهی با همین مشخصات باید امسال حداقل ده میلیون رهن بدهم و سال بعد حداقل پانزده میلیون! تابعد.. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:3 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
به امید اینکه برای بهاری شدن نیاز به انتظاری ۳۶۵ روزه نباشه! سال نو مبارک! فکر کردم فرهاد از همه قشنگتر اینروزها رو توصیف کرده. تا نظر شما چی باشه! بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت چب شدن سکه عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه شوق یه خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:53 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
وقتــي حريمها همـه از هم گسسته بود
عـدل علــي حسابــرس چهــار دسته بود
تزويـر و زور و زر و تحجــر كه جمعشـان تصويـرسـاز واقعــــه اي ناخجستـه بود صفيـن و نهروان و جمـل ، بازتـاب اين جريان دين ستيز به مسجـد نشسته بود نه خدعه معاويه ، نه مكر عمـر و عاص اينگونه دست و پاي علــي را نبسته بود قرآن ناطقــم و علــــي داد مي كشيـد از بس كه از تحجـر اين قوم خسته بـود تاب عدالــت علــــــــوي را نداشتنــد هــر چند پشتشان ز عبادت شكسته بود فـرق علــــي نتيجـه فتــواي كــوري از |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 1:2 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اینبار یه شعر از خودم می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو! چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو ! هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو ! خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو ! چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو ! خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو ! تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 11:12 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
شرمنده همه دوستانی که بهم سر زدند و من به موقع نتونستم ازشون تشکر کنم. کمی تا قسمتی سرم شلوغ بود.به بزرگی خودتون ببخشید. الانم که اومدم از خودم شعر نمی خوام بذارم. می خوام با یه شعر از محمد علی بهمنی به روز کنم. به نظر من قشنگه. تا نظر شما چی باشه؟ قطره قطره اگر چه آب شديم تا بعد |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 22:59 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به اونی که خیلی دوستش دارم. می بینی که آسمون غرق غباره ؟ نگو نه ! چقده گرفته و سیاه و تاره ، نگو نه ! پائیزه ، اما کسی قطره ای بارون ندیده ابر این آسمونم مسئله داره نگو نه ! یه حصاری کشیدن بین دلای آدما هر چی هست زیر سر همین حصاره ، نگو نه ! اینجا هر کی می بینی سرش تو لاک خودشه هر کسی به درد زندگی دچاره ، نگو نه ! اینجا هر چی می بینی قدیمی و تکراریه ماجرای زندگی از این قراره ، نگو نه ! خسته نیستی ؟ نمی خوای یکی بیاد توی دلت گل نرگسو هزار هزار بکاره ؟ نگو نه ! نمی خوای یکی بیاد که آسمون تو دلشه ؟ دس کنه یه خورشید تازه بیاره ؟ نگو نه ! نمی خوای یکی بیاد که از نگاش گل بریزه ؟ سینه اش از جنس لطافت بهاره ، نگو نه ! ظاهرا می شناسیمش ، اثبات آشنا بودن واسه گزینشامون اعتباره ، نگو نه ! سهمش از زندگیمون جمعه ، اونم چند دقیقه ندبه خوندن اینجوری همش شعاره ، نگو نه ! کی میگه منتظره یه عمره اما نمیاد ؟ آب و نون نشونه های انتظاره ؟!؟ نگو نه ! به خدا دروغ میگه ، هر کی میگه منتظرم ادای منتظرارو درمیاره ، نگو نه ! بذار ادعا کنن ، دروغ که کنتور نداره ! منتظر اینجوری گرم کار و باره ؟ نگو نه ! میاد ، اما نه به این زودی ، دلت خوش نباشه چشم به راه سیصد و سیزده سواره ، نگو نه !
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 21:42 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بازم یکی از شعرای قدیمیمو میذارم اینجا. چون اصلا شعر جدید ندارم که بذارم. به بزرگی خودتون ببخشید. واگویه کن حکایت باران را ، در این زمین خشک و بیابانی بر سفره لطافت باران بر ، این خاک را دوباره به مهمانی از دشتهای سبز و بهاری گو ، از آسمان آبی بی پایان پرواز را دوباره به یاد آور ، در ذهن این پرنده زندانی از شاخه های بی بر این سامان ، حتی نسیم نیز گریزان است هان پس چه شد که هیچ نشانی نیست ، از بادهای سرکش و طوفانی یادش به خیر سادگی دریا ، یادش به خیر وسعت اقیانوس آن خاطرات خوب نمی گنجد ، در جنب این حوایج نفسانی مرداب را به سخره صدا کردند ، آن رودهای جاری دریادل مرداب را ببین که رجز خواند ، نه جوششی بجاست ، نه طغیانی روزی بهار ساکن اینجا بود ، یک کلبه در حوالی جنگل داشت اما بهار نیز به یغما رفت ، در یک هجوم سرد زمستانی مردان این دیار به غیر از نان ، عشقی دگر به یاد نمی آرند بگذشت آن زمانه که می بردند ، دل را به دست خویش به قربانی رویای سبز ریزش باران را ، در خواب هم مشاهده نتوان کرد دیگر کسی سراغ نمی گیرد ، از کوچه های بی سر و سامانی تنها حضور توست امید من ، واگویه کن حکایت باران را بازآ زمین دوباره تو را جوید ، در یک نزول ساده بارانی نظر دادن فراموشتون نشه! قربونتون |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 21:32 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
نوبتی هم که باشه دیگه نوبت خودمه که یکی از شعرای قدیمی خودمو بذارم تو وبلاگ. فقط مث همیشه وقتی شعرو خوندید راجع بهش نظر بدید. بین بزک کرده ها ، صورتکی شاد کو؟ سینه ای از جنس آب ، روی پریزاد کو؟ باغ صفا داشتیم ، در دهی از سادگی باغ مصفا چه شد؟ آن ده آباد کو؟
داد از این بیستون ، تیشه فرهاد کو؟ تار وفا ، پود عشق ، بود در انگشتمان رقص سر دار با هلهله باد کو؟ حنجره هامان تمام ، رنگ طلایی گرفت حنجره سرخ از ، شدت فریاد کو؟ هیچ نشان از خدا ، نیست در اطراف ما آنکه برای خدا ، نامه فرستاد کو ؟ غصه نان روحمان ، را به اسارت گرفت روح گریزان و از بند تن آزاد کو؟ شهر به افکارمان ، دست جفا می برد کاوه و عصیان بر ، این همه بیداد کو؟ فاصله افتاده دربین من و روستا آنکه بگوید چرا فاصله افتاد کو؟ باز هوای ده و باغچه دارم به سر مرد غریبی که گفت :(باغچه گل داد) کو؟
تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 21:20 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اینبار با یه شعر از یغما گلرویی به روز میکنم. امیدوارم خوشتون بیاد. ننه خورشيد يه پسر داشت ‚ كاكلش رنگ طلا بود منتظر نظراتتون میمونم. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:28 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
چيزی عوض نشده ست علیرضا قزوه تابعد... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 21:51 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
مدتی این مثنوی تاخیر شد. به جبران این کم کاری یه شعر از خودم میذارم تو وبلاگ.(چه لطفی همین که این شعرو تا آخر بخونید خیلی لطف کردید.اما اگه می خواید خیلی خیلی لطف کنید لطفا راجع به این شعر نظر بدید. نخور ، نپوش ، نیا ، گوش کن ، برو و بیا حکایت من و نسل من است و امر شما تمام زندگیم امر و نهی بوده و من نداده ام به شماها جواب سر بالا نگفته ام که چرا؟چون سئوال ممنوع است برای نسل غریبی شبیه نسل ما و رفته ام به همان جانبی که فرمودید بدون اینکه بپرسم که میروم به کجا؟ بدون آنکه بدانم چه می کنم امروز بدون آنکه بدانم چه میشود فردا و سرنوشت من اینست : روح سرگردان میان این همه روح شبیه خود تنها اسیر دور تسلسل که از همان اول به روی نقطه آغاز میزنم درجا ولی بس است ، از این پس دلم نمی خواهد بگیرد هیچکسی حق اختیارم را مرا به خود بگذارید بعد از این لطفا نمی شناسمتان دیگر از همین حالا
قربون شما |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:12 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
عیدتون مبارک نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ........................ تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 18:43 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. امروز یکی از شعرای خودمو میذارم تو وبلاگ. اگه درباره این شعر نظر بدید ممنون میشم. ترک معروف روا ، امر به منکر مد روز تیشه کوبیدن بر ریشه باور مد روز چشمها مست هوس ، سر به هوایی عشق است روسریهای کشیده عقب سر مد روز دخترانی که لباس پسران می پوشند پسر صاحب آرایش دختر مد روز چه صفایی دارد صوت خدایان سخن؟؟؟ رقص غربی و قر دختر بندر مد روز بگذارید فضا بوی تعفن بدهد منقل و دود و قلیان معطر مد روز آسمان را به زمین بافتن اینجا هنر است ارتقا دادن افراد محقر مد روز |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 22:19 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
به روز بودنم دردسر داره ها! دوست داشتم زودتر شعر بذارم تو وبلاگ.اما فرصت نمی شد. ایندفعه یکی از شعرای قدیمی خودمو بخونید. همیشه که نمیشه شعر خوب براتون بذارم تو وبلاگ! من نه نان و نه نام مي خواهـم
التفاتت مـــدام مي خــواهــم
نه اديبـم ، نه شاعــــرم ، امــا عاشـقـم ، همكلام مـي خواهم از شـــراب نگــاه پــر شــورت جيره هر صبح و شام مي خواهم قسمت عاشقان اگـر درد است من همان را تمام مي خواهم تا كه در شعــر من شـرار افتد واژه را از تـو وام مي خـواهـم قصه كوته كنم كه در ره وصل دور دنيا به كـام مـي خواهـم |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 21:29 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این بار می خوام دعوتتون کنم با یه نوع نگاه دیگه با مساله عشق آشنا بشید.(بدون اینکه این نگاه رو تائید یا رد کنم) شاید تا الان نگاه خود شاعر هم به موضوع عشق عوض شده باشه. با هر نگاهی که این شعرو میخونم قشنگ به نظر میاد.!!. نظر شما چیه؟! مویت سفيدتر شده ، بختت سياه تر از هر چه عمر رفته، رهاورد مسخره است حالا که هيچ راه فراری نمانده است با سر بزن به سنگ! عقبگرد مسخره است بيخودترين حکايت يک نسل عاشقی است تشکيل خانواده، بقا، بچه، زندگی يک عشق سرخ ، اگرچه مقدس، اگرچه پاک اما کنار وسوسه ای سرد مسخره است زن وامدار شهوت مرداست؛ عکس اين هم صدق می کند و تو مردی و وامدار فکر شکايت از هوس سرکشت نباش قانون برای اين سگ ولگرد مسخره است اصلا چرا شکايت!؟ خر باش و کار کن تا ذره ذره آب شوی در حماقتت هی دست و پا بزن، سر و گردن بکش! ولی ، با دست های بسته ، عملکرد مسخره است زن فکر می کند که خودش مرد زندگی است زن مرد زندگی است!! ولی مرد نيست؛ مرد گاو است در تحمل شخم هزاره ها اسبی است چارنعل... و اين درد مسخره است درد اينکه: زجر می کشی اما نمی کشی! درد اينکه: ضجه می زنی اما نمی زنی! درد اينکه...؛ نه! به من چه، خودت درد واضحی توضيح درد پيش زن و مرد مسخره است گنديده های آخر يک ماجراست عشق يک اتفاق مسخره ی نابجاست عشق من بعد مثل کولیی ولگرد عاشقم هرجا که شهوتم فوران کرد عاشقم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 20:29 توسط حسن زنگانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام نوبتی هم که باشه اگه لطف کنید نظر بدید بیشتر خوشحال میشم. مردان هـــــرزه ، دختـــركان بـــدن فــروش زنهـاي مـرد گـونه و مــــردان مانتـــو پوش
آبشخــور تباهــي و گنـداب عيش و نـــوش دلال شهوتنــد و هــوس عرضــــه مــي كنند بي ترس از مواخـذه ، سرگــرم جنب و جـوش در پرســـــه مـــــــدام به دنبــال لذتنـــــد يك لـذت كپـــي شـــده از لذت وحــــــوش تصــويرهـايشـان همه قلابـي اسـت و نيست چيـــزي بجــز گريـم و قلمــكاري و روتـــوش ديدي اگر كه كشتي عصمــت به گـل نشست | ||