|
|
|
|
|
سلام
مدتی این مثنوی تاخیر شد. به جبران این کم کاری یه شعر از خودم میذارم تو وبلاگ.(چه لطفی همین که این شعرو تا آخر بخونید خیلی لطف کردید.اما اگه می خواید خیلی خیلی لطف کنید لطفا راجع به این شعر نظر بدید. نخور ، نپوش ، نیا ، گوش کن ، برو و بیا حکایت من و نسل من است و امر شما تمام زندگیم امر و نهی بوده و من نداده ام به شماها جواب سر بالا نگفته ام که چرا؟چون سئوال ممنوع است برای نسل غریبی شبیه نسل ما و رفته ام به همان جانبی که فرمودید بدون اینکه بپرسم که میروم به کجا؟ بدون آنکه بدانم چه می کنم امروز بدون آنکه بدانم چه میشود فردا و سرنوشت من اینست : روح سرگردان میان این همه روح شبیه خود تنها اسیر دور تسلسل که از همان اول به روی نقطه آغاز میزنم درجا ولی بس است ، از این پس دلم نمی خواهد بگیرد هیچکسی حق اختیارم را مرا به خود بگذارید بعد از این لطفا نمی شناسمتان دیگر از همین حالا
قربون شما |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:12 توسط حسن زنگانه
|
|
||