تبليغاتX
ترانه های بارانی
ترانه های بارانی
ادبی
سلام

اینبار با یه شعر از یغما گلرویی به روز میکنم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

ننه خورشيد يه پسر داشت ‚ كاكلش رنگ طلا بود
چشماش از پولك آبي ‚ حنجره ش پر از صدا بود
 ننه شب يه دخترك داشت پوستش از حرير مهتاب
تو چشاش صد تا ستاره گيسش از ابريشم ناب
دنبال دختر شب بود ‚ پسر عاشق خورشيد
اما تو گردش تقويم ‚ اون رو يك لحظه نمي ديد
گاهي مي زد زير آواز وقتي تنها مي موندش
رو به تاريكي جاده با چشاي باز مي خوندش
هر جاي قصه كه باشي ‚ دلم از تو دور نميشه
 تنها جاي امن ديدار وعده گاه گرگ و ميشه
دختر شب قصه هاش رو تو دل خودش مي خونه
تا سپيده گوش به زنگ صداي پسر مي مونه
 ننه شب مي گه صداي دخترش يه جرم زشته
هميشه قصه ي نور رو دستاي سايه نوشته
اما عمر قفل و زنجير ‚ از قديما بي دوومه
وقتي دخترك بخونه ‚ كار تاريكي تمومه
صداش رو به گوش خورشيد مي رسونه ! مي رسونه
مي خونه : مرد طلايي !‌ دلم از تو دور نميشه
 همه ي عمر من و تو بعد از اين تو گرگ و ميشه

منتظر نظراتتون میمونم.

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:28  توسط حسن زنگانه  | 

 
: