|
|
|
|
|
سلام
نوبتی هم که باشه دیگه نوبت خودمه که یکی از شعرای قدیمی خودمو بذارم تو وبلاگ. فقط مث همیشه وقتی شعرو خوندید راجع بهش نظر بدید. بین بزک کرده ها ، صورتکی شاد کو؟ سینه ای از جنس آب ، روی پریزاد کو؟ باغ صفا داشتیم ، در دهی از سادگی باغ مصفا چه شد؟ آن ده آباد کو؟
داد از این بیستون ، تیشه فرهاد کو؟ تار وفا ، پود عشق ، بود در انگشتمان رقص سر دار با هلهله باد کو؟ حنجره هامان تمام ، رنگ طلایی گرفت حنجره سرخ از ، شدت فریاد کو؟ هیچ نشان از خدا ، نیست در اطراف ما آنکه برای خدا ، نامه فرستاد کو ؟ غصه نان روحمان ، را به اسارت گرفت روح گریزان و از بند تن آزاد کو؟ شهر به افکارمان ، دست جفا می برد کاوه و عصیان بر ، این همه بیداد کو؟ فاصله افتاده دربین من و روستا آنکه بگوید چرا فاصله افتاد کو؟ باز هوای ده و باغچه دارم به سر مرد غریبی که گفت :(باغچه گل داد) کو؟
تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 21:20 توسط حسن زنگانه
|
|
||