|
|
|
|
|
سلام
بازم یکی از شعرای قدیمیمو میذارم اینجا. چون اصلا شعر جدید ندارم که بذارم. به بزرگی خودتون ببخشید. واگویه کن حکایت باران را ، در این زمین خشک و بیابانی بر سفره لطافت باران بر ، این خاک را دوباره به مهمانی از دشتهای سبز و بهاری گو ، از آسمان آبی بی پایان پرواز را دوباره به یاد آور ، در ذهن این پرنده زندانی از شاخه های بی بر این سامان ، حتی نسیم نیز گریزان است هان پس چه شد که هیچ نشانی نیست ، از بادهای سرکش و طوفانی یادش به خیر سادگی دریا ، یادش به خیر وسعت اقیانوس آن خاطرات خوب نمی گنجد ، در جنب این حوایج نفسانی مرداب را به سخره صدا کردند ، آن رودهای جاری دریادل مرداب را ببین که رجز خواند ، نه جوششی بجاست ، نه طغیانی روزی بهار ساکن اینجا بود ، یک کلبه در حوالی جنگل داشت اما بهار نیز به یغما رفت ، در یک هجوم سرد زمستانی مردان این دیار به غیر از نان ، عشقی دگر به یاد نمی آرند بگذشت آن زمانه که می بردند ، دل را به دست خویش به قربانی رویای سبز ریزش باران را ، در خواب هم مشاهده نتوان کرد دیگر کسی سراغ نمی گیرد ، از کوچه های بی سر و سامانی تنها حضور توست امید من ، واگویه کن حکایت باران را بازآ زمین دوباره تو را جوید ، در یک نزول ساده بارانی نظر دادن فراموشتون نشه! قربونتون |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 21:32 توسط حسن زنگانه
|
|
||