تبليغاتX
ترانه های بارانی
ترانه های بارانی
ادبی
سلام

بازم یکی از شعرای قدیمیمو میذارم اینجا. چون اصلا شعر جدید ندارم که بذارم.

به بزرگی خودتون ببخشید. 

واگویه کن حکایت باران را ، در این زمین خشک و بیابانی

بر سفره لطافت باران بر ، این خاک را دوباره به مهمانی

 

از دشتهای سبز و بهاری گو ، از آسمان آبی بی پایان

پرواز را دوباره به یاد آور ، در ذهن این پرنده زندانی

 

از شاخه های بی بر این سامان ، حتی نسیم نیز گریزان است

هان پس چه شد که هیچ نشانی نیست ، از بادهای سرکش و طوفانی

 

یادش به خیر سادگی دریا ، یادش به خیر وسعت اقیانوس

آن خاطرات خوب نمی گنجد ، در جنب این حوایج نفسانی

 

مرداب را به سخره صدا کردند ، آن رودهای جاری دریادل

مرداب را ببین که رجز خواند ، نه جوششی بجاست ، نه طغیانی

 

روزی بهار ساکن اینجا بود ، یک کلبه در حوالی جنگل داشت

اما بهار نیز به یغما رفت ، در یک هجوم سرد زمستانی

 

مردان این دیار به غیر از نان ، عشقی دگر به یاد نمی آرند

بگذشت آن زمانه که می بردند ، دل را به دست خویش به قربانی

 

رویای سبز ریزش باران را ، در خواب هم مشاهده نتوان کرد

دیگر کسی سراغ نمی گیرد ، از کوچه های بی سر و سامانی

 

تنها حضور توست امید من ، واگویه کن حکایت باران را

بازآ زمین دوباره تو را جوید ، در یک نزول ساده بارانی

                         نظر دادن فراموشتون نشه!

                            قربونتون 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 21:32  توسط حسن زنگانه  | 

 
: