|
|
|
|
|
سلام
اینبار یه شعر از خودم می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو! چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو ! هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو ! خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو ! چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو ! خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه من بانو ! تا بعد... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 11:12 توسط حسن زنگانه
|
|
||