تبليغاتX
ترانه های بارانی
ترانه های بارانی
ادبی
سلام

اینبار یه شعر از خودم

می رسد تا حوالی چشمت ، امتداد نگاه من بانو!

چه جناسی میان چشم تو و روزگار سیاه من بانو !

 

هان ببخشا اگر که آمده ام ، در حریم خدای چشمانت

سوختن در لهیب آتش عشق ، کیفر این گناه من بانو !

 

خیرگی می کنند چشمانم ، با دلم در تبانی اند انگار

بی خیال گذشت ایامند ، چشمهای به راه من بانو !

 

چشمه رمز و راز و افسون است ، زیر پرچین ابرویت پنهان

و گمان بر گذر از این پرچین ، بدترین اشتباه من بانو !

 

خلوتت را به هم زدم انگار ، عاشقم ، حاجت ملامت نیست

تب و هذیان و این پریشانی ، عادت گاه گاه  من بانو !

تا بعد...

2 نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 11:12  توسط حسن زنگانه  | 

 
: